داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.

 

کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش می خواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر می رسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری می روند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

 

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمی گردند و انتظار رسیدن نفر آخر را می کشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

 

20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس می زد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه می دهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر می شود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه می دهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او می تواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کند و هوا رو به تاریکی می رود بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک می شود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمی خیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق می کنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت می کند و تمام استادیوم را فرا می گیرد نمی دانید چه غوغایی برپا می شود!

 

 40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم می شود و دستش را روی ساق پاهایش می گذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس می گیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت می کند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر می شود و از خط پایان می گذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم می برند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

  او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

براساس یك ماجراى واقعى

مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.

پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.

انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.

در وزن ثابت زمان، پیاله پیاله گلاب ازچشمان آبى ام مى گرفتم وغبار روى سنگ قبر بى نامت را پاك مى كردم. سكوت مرگ آور قبرستان لبخندهایم را بى رنگ مى كرد.

مروارید هاى بدلى از گردنبند زمان مى ریخت، مثل روزهایى كه ازعمر دوازده ساله ام جدا مى شد.

یادم مى آید از همان لحظه هایى كه چشم گشودم جاى دست هایت روى شانه هاى یخ زده ام خالى بود.

وقتى بچه هاى هم سن و سالم ترس ها و شادى هایشان را با مادرانشان قسمت مى كردند من بودم و تنهایى.

یك روز بابا نشانى قبرت را داد.

مثل همه آدم هایى كه نمى دانند چطور باید مرگ بابا و مامان بچه اى را به او حالى كنند بابا هم مانده بود چطور این خبرتكان دهنده را به من بگوید.

اما بالاخره گفت و از آن روز به بعد من ماندم و سنگ قبرى تنها.

وقتى بادهاى ملایم شروع به وزیدن مى كردند بابا غصه دار مى شد.

مى گفت مامانت عاشق بادهاى بهارى بود و براى همین اسمت را «نسیم» گذاشتیم.كاش مى دیدى در آن روزهاى یكنواخت چطورهر روز دوان دوان یك راست از مدرسه راهى قبرستان مى شدم.

بچه ها خستگى هایشان را به خانه مى بردند و من به گورستانى سرد...

آن ها سیر تا پیاز آن چه را دركلاس درس گذشته بود كنار اجاق هاى گرم و دیگ هاى پر از غذاى مادرانشان تعریف مى كردند و من تنهاى تنها كوله بارم را به نقطه اى پر سكوت مى آوردم.

سكوت؛ مادر! سكوت.سكوت اندوهناكى كه ازسینه هر قبر بلند مى شد دلم را به هم مى ریخت.

شب ها خواب بیدارى مى دیدم.

انگارهیچ وقت بیدار نبودم.

بابا مى گفت سال ها پیش در شهرى بزرگ خانه اى داشتیم اما بعد از مردن تو این ده را براى رسیدن به آرامش و فراموشى روزهاى گذشته انتخاب كرده است.

وقتى بزرگ تر شدم بابا از روزهاى عاشق شدنتان هم برایم كمى گفت. هرچه صندوقچه قدیمى روى طاقچه را زیر و رو كردم یك عكس بیشتر از تو پیدا نكردم.

عكس را در كیف مدرسه اى ام مى گذاشتم و با خود به هر طرف مى بردم.

فكر مى كردم اگر بزرگ شوم شبیه تو زیبا و موطلایى خواهم شد!

دلم نمى خواست بچه ها بدانند مامان ندارم. اما یك روز حالم درحیاط مدرسه بد شد.

خانم ناظم گفت سرایدار را بفرستید بابایش را بیاورد.

شك كردم.

آخر اگر این اتفاق براى هر كدام از بچه هاى دیگر مى افتاد خانم «فنایى» -ناظم - زودى مادر بچه ها را صدا مى زد.

همان موقع بود كه فهمیدم همه شاگرد و معلم ها مى دانند من مامان ندارم.

از آن روز به بعد دیگر دلم نمى خواست پا به مدرسه بگذارم.

مى دیدم همه با من مهربانى مى كنند اما نمى فهمیدم همه از روى ترحم است.

بچگى بود و یك دنیا فكر نپخته.

بهار و عید داشت مى آمد ،

عید.

تخم مرغ هاى رنگ شده.

هفت سین و سبزه هاى تازه جوانه زده.

بوى عید اما در خانه خالى وبى مادرما نمى آمد.

حال بابا هم بهتر از من نبود.

آشفتگى و حرف هاى ناگفته درنگاهش بى داد مى كرد.

«مجنون آسمان «لیلا»ى عاشق را از زمین خانه مان ربوده است انگار... » باباهمیشه این را مى گفت. هروقت حرفت مى شد به جاى این كه بگوید مادرت؛ اسمت را بر زبان مى آورد، لیلا!

خیلى وقت پیش بالاى قبرت درخت نارنج كاشته بودم؛ با همین دست هاى كوچكم.

هرروز هوایش را داشتم. مى خواستم وقتى كنارت نبودم حس تنهایى نكنى. اسم درخت را گذاشتم نسیم. نسیمى كه شب و روز دورسرت بگردد و در فصل هاى سرد و گرم حق فرزندى را برایت به جا بیاورد.

........................

اما درست ۶ سال پیش در آخرین غروب اسفند اتفاق عجیبى افتاد. برایت هفت سین آماده كردم.

بابا این كار را دوست نداشت اما آخرش حریفم نشد و كارى را كه دوست داشتم انجام دادم.

سینى مسى بزرگى از بازار خریدم وبا جان و دل «سین» ها را برایت چیدم.

وقتى به انتهاى گورستان رسیدم یك مرتبه خشكم زد ،مثل شاخه هاى خشكیده گیلاس در زمستان.

چند كارگر با بیل و كلنگ به جان قبرت افتاده بودند.

سینى هفت سین از دستم افتاد.

به درخت نارنجى كه كاشته بودم تكیه دادم.

جیغ زدم.

با ناخن هاى ریزم بر خاك كنار قبرت چنگ انداختم.

دلم مى خواست كارگران را تكه تكه كنم.

زبانم بند آمده بود. آب دهانم خشك شده بود. اگر كارد مى زدند خونم درنمى آمد.

گفتم آهاى...! این قبر مادرمن است، ولش كنید.دست بردارید. دور شوید. چه كار مى كنید ؟

بعد از هوش رفتم. روى زمین افتادم...

كارگرها زن مرده شور را پیدا كردند و بالا سرم آوردند.

وقتى چشم گشودم خود را در اتاقكى دیدم.

با نفس بریده گفتم چطور جرأت كردید خانه مادرم را خراب كنید.

زن پیر با نگاهى پر از آرامش گفت : دخترم آن قبرخالى است !

دهانم بسته شده بود.

شاید مى خواستند با این دروغ سرو صدایم بخوابد.

اماآن ها دروغ نمى گفتند مادر !

بابا سال ها پیش این قبردروغین را براى تو خریده بود تا هر وقت از او نشانى تو را گرفتم بى چون و چرا بگوید مرده اى.

باورش برایم سخت بود و هنوزهم هست.

همان روز با صورتى خیس رفتم پیش بابا. نمى دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.

كلاغ ها گاه و بى گاه مى خواندند.

تا به بابا برسم هزار و یك سؤال در ذهنم نقش بست.

آن روز مروارید هاى بدلى دیگرى از نخ پاره پاره گردنبند زمان افتاده بودند.

حقیقتى مخوف در خواب هاى بیدار و بیدارى هاى خواب آلود وجود داشت كه هنوز آن ها را نمى دانستم.

بالاخره بابا را دیدم.

شاید هیچ وقت فكر نمى كرد بى استفاده ماندن قبردروغین مادر دستش را پیش من رو كند.

گفتم بابا فقط بگو چرا ؟؟

بابا هق هق گریست.

سر زخم هاى كهنه اش با این سؤالم بازشد انگار.

آن روز غروب بابا دلش مى خواست به قعر زمین فرو رود اما به این سؤالم جواب ندهد.

با دیدن چهره در همم از پا در آمد.

دریك لحظه به اندازه هزاران سال پیر شد.

بعد برایم گفت كه چقدرعاشق هم بوده اید و در شب هاى عاشقى ته كوچه بن بست تان آه مى كشیده و لیلا لیلا مى خوانده براى چشم هاى آبى ات.

چشم هایش بى حال مى شد وقتى نامت را بر زبان مى آورد.

گویى هزاران سال عاشقت بوده و هست.

بابا قصه زیباى روزى را برایم تعریف كرد كه بالاخره برادرهایت را براى ازدواج راضى كرده بود.

بابا گفت : «زیر یك سقف رفتیم. با عشق. وقتى لیلا تو را حامله بود شرط گذاشت اگر دختر باشى نامت را بگذاریم نسیم.»

گاه لبخند كمى در هق هق و نفس هاى بریده اش شنیده مى شد. در میان گریه خندیدنش مثل خرناسه هاى یك عقاب زخم خورده بود روى تپه هاى پست.

بابا وقتى مى خواست جمله آخر را بگوید رویش را برگرداند.

«اما همین كه تو به دنیا آمدى گفت دیگر نمى خواهمت. بچه ات را بردار برو مال خودت. طلاق مى خواهم.

لیلاى من طلاق گرفت و رفت، براى همیشه.

بعد از مدتى شنیدم با یكى از دوستان برادرش ازدواج كرده است.لیلا خیانت كرد نسیم جان!

این حق من و تو نبود.

از همان روزدیگر برایم مرد.

در آن شهر بزرگ غریب هیچ آشنایى نداشتم.

پدر و مادرم درشهر دیگر زندگى مى كردند.

قبلا هشدار داده و گفته بودند لیلا تكه ما نیست بیا پى یكى از دختران شهر خودمان. اما زیر بار نرفتم. همین شد كه دستت را گرفتم و به این ده آوردمت.

همان موقع هم سنگ قبرى خالى خریدم تا هر وقت مادرت را خواستى بگویم آن جاست.

زیر خروارها خاطره.»

.....................................

مادر! حالا نسیمت بزرگ شده و در هر وزش بادهاى ملایم و ناملایم این سؤال را از خود مى پرسد كه چرا؟

دلم مى خواهد بدانم به كدامین جرم دختر یك روزه ات را براى همیشه تنها گذاشتى و رفتى ؟

هنوز براى دیدنت بر سر این قبر مى آیم.

شنیده بودم مردم گاهى به هم مى گفتند «قبرى كه براى آن گریه مى كنى مرده ندارد» اما هیچ گاه معنى این حرف را نفهمیده بودم.

هنوز هم منتظر مى نشینم.

تو را كم دارم؛ لحظه به لحظه.

به دختركان ،۱۷ ۱۸ساله هم سن خودم حسادت مى كنم.

حالا دیگر حتى در این گورستان هم كسى را ندارم.

دلم مى خواهد توهم روزى براى دختر بى تابت غذایى بیاورى كه گرم باشد مادر.در دنیاى آدم هاى زنده اى كه هنوز نفس مى كشند و زیر قبرى خیالى پنهان نشده اند. برگرد مادر!

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

براساس یك ماجراى واقعى

مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.

پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.

انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.

در وزن ثابت زمان، پیاله پیاله گلاب ازچشمان آبى ام مى گرفتم وغبار روى سنگ قبر بى نامت را پاك مى كردم. سكوت مرگ آور قبرستان لبخندهایم را بى رنگ مى كرد.

مروارید هاى بدلى از گردنبند زمان مى ریخت، مثل روزهایى كه ازعمر دوازده ساله ام جدا مى شد.

یادم مى آید از همان لحظه هایى كه چشم گشودم جاى دست هایت روى شانه هاى یخ زده ام خالى بود.

وقتى بچه هاى هم سن و سالم ترس ها و شادى هایشان را با مادرانشان قسمت مى كردند من بودم و تنهایى.

یك روز بابا نشانى قبرت را داد.

مثل همه آدم هایى كه نمى دانند چطور باید مرگ بابا و مامان بچه اى را به او حالى كنند بابا هم مانده بود چطور این خبرتكان دهنده را به من بگوید.

اما بالاخره گفت و از آن روز به بعد من ماندم و سنگ قبرى تنها.

وقتى بادهاى ملایم شروع به وزیدن مى كردند بابا غصه دار مى شد.

مى گفت مامانت عاشق بادهاى بهارى بود و براى همین اسمت را «نسیم» گذاشتیم.كاش مى دیدى در آن روزهاى یكنواخت چطورهر روز دوان دوان یك راست از مدرسه راهى قبرستان مى شدم.

بچه ها خستگى هایشان را به خانه مى بردند و من به گورستانى سرد...

آن ها سیر تا پیاز آن چه را دركلاس درس گذشته بود كنار اجاق هاى گرم و دیگ هاى پر از غذاى مادرانشان تعریف مى كردند و من تنهاى تنها كوله بارم را به نقطه اى پر سكوت مى آوردم.

سكوت؛ مادر! سكوت.سكوت اندوهناكى كه ازسینه هر قبر بلند مى شد دلم را به هم مى ریخت.

شب ها خواب بیدارى مى دیدم.

انگارهیچ وقت بیدار نبودم.

بابا مى گفت سال ها پیش در شهرى بزرگ خانه اى داشتیم اما بعد از مردن تو این ده را براى رسیدن به آرامش و فراموشى روزهاى گذشته انتخاب كرده است.

وقتى بزرگ تر شدم بابا از روزهاى عاشق شدنتان هم برایم كمى گفت. هرچه صندوقچه قدیمى روى طاقچه را زیر و رو كردم یك عكس بیشتر از تو پیدا نكردم.

عكس را در كیف مدرسه اى ام مى گذاشتم و با خود به هر طرف مى بردم.

فكر مى كردم اگر بزرگ شوم شبیه تو زیبا و موطلایى خواهم شد!

دلم نمى خواست بچه ها بدانند مامان ندارم. اما یك روز حالم درحیاط مدرسه بد شد.

خانم ناظم گفت سرایدار را بفرستید بابایش را بیاورد.

شك كردم.

آخر اگر این اتفاق براى هر كدام از بچه هاى دیگر مى افتاد خانم «فنایى» -ناظم - زودى مادر بچه ها را صدا مى زد.

همان موقع بود كه فهمیدم همه شاگرد و معلم ها مى دانند من مامان ندارم.

از آن روز به بعد دیگر دلم نمى خواست پا به مدرسه بگذارم.

مى دیدم همه با من مهربانى مى كنند اما نمى فهمیدم همه از روى ترحم است.

بچگى بود و یك دنیا فكر نپخته.

بهار و عید داشت مى آمد ،

عید.

تخم مرغ هاى رنگ شده.

هفت سین و سبزه هاى تازه جوانه زده.

بوى عید اما در خانه خالى وبى مادرما نمى آمد.

حال بابا هم بهتر از من نبود.

آشفتگى و حرف هاى ناگفته درنگاهش بى داد مى كرد.

«مجنون آسمان «لیلا»ى عاشق را از زمین خانه مان ربوده است انگار... » باباهمیشه این را مى گفت. هروقت حرفت مى شد به جاى این كه بگوید مادرت؛ اسمت را بر زبان مى آورد، لیلا!

خیلى وقت پیش بالاى قبرت درخت نارنج كاشته بودم؛ با همین دست هاى كوچكم.

هرروز هوایش را داشتم. مى خواستم وقتى كنارت نبودم حس تنهایى نكنى. اسم درخت را گذاشتم نسیم. نسیمى كه شب و روز دورسرت بگردد و در فصل هاى سرد و گرم حق فرزندى را برایت به جا بیاورد.

........................

اما درست ۶ سال پیش در آخرین غروب اسفند اتفاق عجیبى افتاد. برایت هفت سین آماده كردم.

بابا این كار را دوست نداشت اما آخرش حریفم نشد و كارى را كه دوست داشتم انجام دادم.

سینى مسى بزرگى از بازار خریدم وبا جان و دل «سین» ها را برایت چیدم.

وقتى به انتهاى گورستان رسیدم یك مرتبه خشكم زد ،مثل شاخه هاى خشكیده گیلاس در زمستان.

چند كارگر با بیل و كلنگ به جان قبرت افتاده بودند.

سینى هفت سین از دستم افتاد.

به درخت نارنجى كه كاشته بودم تكیه دادم.

جیغ زدم.

با ناخن هاى ریزم بر خاك كنار قبرت چنگ انداختم.

دلم مى خواست كارگران را تكه تكه كنم.

زبانم بند آمده بود. آب دهانم خشك شده بود. اگر كارد مى زدند خونم درنمى آمد.

گفتم آهاى...! این قبر مادرمن است، ولش كنید.دست بردارید. دور شوید. چه كار مى كنید ؟

بعد از هوش رفتم. روى زمین افتادم...

كارگرها زن مرده شور را پیدا كردند و بالا سرم آوردند.

وقتى چشم گشودم خود را در اتاقكى دیدم.

با نفس بریده گفتم چطور جرأت كردید خانه مادرم را خراب كنید.

زن پیر با نگاهى پر از آرامش گفت : دخترم آن قبرخالى است !

دهانم بسته شده بود.

شاید مى خواستند با این دروغ سرو صدایم بخوابد.

اماآن ها دروغ نمى گفتند مادر !

بابا سال ها پیش این قبردروغین را براى تو خریده بود تا هر وقت از او نشانى تو را گرفتم بى چون و چرا بگوید مرده اى.

باورش برایم سخت بود و هنوزهم هست.

همان روز با صورتى خیس رفتم پیش بابا. نمى دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.

كلاغ ها گاه و بى گاه مى خواندند.

تا به بابا برسم هزار و یك سؤال در ذهنم نقش بست.

آن روز مروارید هاى بدلى دیگرى از نخ پاره پاره گردنبند زمان افتاده بودند.

حقیقتى مخوف در خواب هاى بیدار و بیدارى هاى خواب آلود وجود داشت كه هنوز آن ها را نمى دانستم.

بالاخره بابا را دیدم.

شاید هیچ وقت فكر نمى كرد بى استفاده ماندن قبردروغین مادر دستش را پیش من رو كند.

گفتم بابا فقط بگو چرا ؟؟

بابا هق هق گریست.

سر زخم هاى كهنه اش با این سؤالم بازشد انگار.

آن روز غروب بابا دلش مى خواست به قعر زمین فرو رود اما به این سؤالم جواب ندهد.

با دیدن چهره در همم از پا در آمد.

دریك لحظه به اندازه هزاران سال پیر شد.

بعد برایم گفت كه چقدرعاشق هم بوده اید و در شب هاى عاشقى ته كوچه بن بست تان آه مى كشیده و لیلا لیلا مى خوانده براى چشم هاى آبى ات.

چشم هایش بى حال مى شد وقتى نامت را بر زبان مى آورد.

گویى هزاران سال عاشقت بوده و هست.

بابا قصه زیباى روزى را برایم تعریف كرد كه بالاخره برادرهایت را براى ازدواج راضى كرده بود.

بابا گفت : «زیر یك سقف رفتیم. با عشق. وقتى لیلا تو را حامله بود شرط گذاشت اگر دختر باشى نامت را بگذاریم نسیم.»

گاه لبخند كمى در هق هق و نفس هاى بریده اش شنیده مى شد. در میان گریه خندیدنش مثل خرناسه هاى یك عقاب زخم خورده بود روى تپه هاى پست.

بابا وقتى مى خواست جمله آخر را بگوید رویش را برگرداند.

«اما همین كه تو به دنیا آمدى گفت دیگر نمى خواهمت. بچه ات را بردار برو مال خودت. طلاق مى خواهم.

لیلاى من طلاق گرفت و رفت، براى همیشه.

بعد از مدتى شنیدم با یكى از دوستان برادرش ازدواج كرده است.لیلا خیانت كرد نسیم جان!

این حق من و تو نبود.

از همان روزدیگر برایم مرد.

در آن شهر بزرگ غریب هیچ آشنایى نداشتم.

پدر و مادرم درشهر دیگر زندگى مى كردند.

قبلا هشدار داده و گفته بودند لیلا تكه ما نیست بیا پى یكى از دختران شهر خودمان. اما زیر بار نرفتم. همین شد كه دستت را گرفتم و به این ده آوردمت.

همان موقع هم سنگ قبرى خالى خریدم تا هر وقت مادرت را خواستى بگویم آن جاست.

زیر خروارها خاطره.»

.....................................

مادر! حالا نسیمت بزرگ شده و در هر وزش بادهاى ملایم و ناملایم این سؤال را از خود مى پرسد كه چرا؟

دلم مى خواهد بدانم به كدامین جرم دختر یك روزه ات را براى همیشه تنها گذاشتى و رفتى ؟

هنوز براى دیدنت بر سر این قبر مى آیم.

شنیده بودم مردم گاهى به هم مى گفتند «قبرى كه براى آن گریه مى كنى مرده ندارد» اما هیچ گاه معنى این حرف را نفهمیده بودم.

هنوز هم منتظر مى نشینم.

تو را كم دارم؛ لحظه به لحظه.

به دختركان ،۱۷ ۱۸ساله هم سن خودم حسادت مى كنم.

حالا دیگر حتى در این گورستان هم كسى را ندارم.

دلم مى خواهد توهم روزى براى دختر بى تابت غذایى بیاورى كه گرم باشد مادر.در دنیاى آدم هاى زنده اى كه هنوز نفس مى كشند و زیر قبرى خیالى پنهان نشده اند. برگرد مادر!

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

يك نفر در زمستان وارد دهي شد و توي برف دنبال منزلي مي‌گشت ولي غريب بود و مردم هم غريبه توي خانه‌هاشان راه نمیداند .

همين‌جور كه توي كوچه‌‌ها مي‌گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد مي‌كنند از يكي پرسيد، اينجا چه خبره؟

 

طرف گفت:اینجا يه زني درد زايمان داره و با اينكه سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه نمي‌زاد. ما دنبال دعانويس مي‌گرديم از بخت بد دعانويس هم گير نمياريم.

مرد تا اين حرف را شنيد گفت: بابا دعانويس را خدا براتون رسونده، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم .

 

اهل خانه يارو را با عزت فراوان وارد كردند و خرش را توي طويله انداختند ، خودش را هم زير كرسي نشاندند ، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد. مردک روی کاغد چیزی نوشت و به آنها گفت :

اين كاغذ را توي آب بشوريد و آب آنرا بدهید زائو بخورد چون آب دعا را به زائو دادند اتفاقا زائيد و بچه، صحيح و سالم به دنيا آمد.

 

از آنطرف کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد رفت . بعد از رفتنش یکی از دهاتیها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته :

خودم بجا، خرم بجا، ميخواي بزا، ميخواي نزا...


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

قیمت پادشاهی

 

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.

 

بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟

 

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. .

بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یك قصه آموزنده!

 

این داستان از مشرق زمین آمده و موضوعش این است که دو نفر به دنبال کشف حقیقت و معنویت بودند و اتفاقا راه شان یکی بود .نفر اول در یک روستای کوچک بین راه اطراق کرد تا صبح زود روز بعد به بقیه سفرش ، که حدود پنجاه کیلومتر بود ، ادامه دهد.بین راه به یک پیرمرد روشن ضمیر برخورد و از او درباره معنی زندگی و کائنات و همه چیز سوال کرد .

پیرمرد با صبوری به همه سوالات مرد جوان پاسخ داد.در انتها مرد جوان از پیرمرد تشکر کرد و در مورد درست بودن راهش به دهکده بعدی و از شناخت احتمالی او از مردم آن دهکده پرسید. پیرمرد به سوال اول جوان در مورد درست بودن راه پاسخ مثبت داد .اما در مورد سوال دوم درباره مردم آن دهکده ، از او پرسید مردم دهکده قبلی که از آن گذشته ، چه طور بودند .مرد جوان پاسخ داد آنها عالی بودند ،با آن که فقیر بودند ، ولی از او به گرمی استقبال کردند و تعارف کردند که شب را در خانه یکی از آنها بماند و به او غذای مفصل دادند.

مرد جوان در مقابل این همه مهربانی و بخشندگی شرمنده شده بود.سپس پیرمرد به او گفت که من برایت یک خبر خوب دارم .مردم دهکده بعدی هم به همان خوبی دهکده اول هستند بنابراین با خیال راحت به آن جا برو و لذت ببر.

از طرف دیگر در روز بعد مرد جوان دوم هم به طور اتفاقی در همان دهکده ماند که جوان اول آن را ترک گفته بود .صبح روز بعد او هم همان راه جوان اول را به طرف دهکده بعدی ادامه داد. در اواسط راه جوان دوم همان پیرمرد را دید و همان سوالات را از او پرسید و سپس در مورد راه دهکده بعدی و شناخت او از مردم آن جا پرسید .پیرمرد جواب سوال اولش را داد و در ادامه از او پرسید که مردم دهکده قبلی چطور بودند. او گفت من از آنها تعجب کردم ، چون رفتار بسیار غیردوستانه ای داشتند .با وجود آن که من گرسنه و خسته بودم آنها به من محبت نکردند .وقتی از آنها جایی برای ماندن خواستم گفتند جا ندارند و من ناچار شدم در کشتزار بخوابم .همچنین گفتند که غذایی برایم ندارند.لذا آنها بسیار بیرحم بودند و امیدوارم دیگر هرگز آنها را نبینم.پیرمرد به او گفت جوان خبر بدی برایت دارم .مردم دهکده بعدی هم دقیقا مثل مردم دهکده اول هستند ..بنابراین سعی کن از مسافرتت لذت ببری و درس ات را یاد بگیری

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

من ماندم و قصه‌ای ناتمام

تمام این سالها را پای پیاده آمده بود ، كفشهایش سوراخ شده بودند ، آفتاب صورتش را سوزانده بود، دستانش به خاطر گرفتن چوب دستی پر از تاول بود . مرد خسته از راه دور رسید و از آن دور چیزی دید . آفتاب وسط آسمان درخشید . مرد دستش را سایبان چشمانش كرد بركه ای دید .

می توانست آبی بنوشد ، زیر سایه درختش استراحت كند و باز هم به راهش ادامه دهد .

چرا سفر می كرد ؟

   كسی نمی دانست . حتی خودش نمی دانست چرا سفر می كند. همیشه ساكت بود و حرف نمی زد . می گویند توی یك شب بارانی، خیس و عرق كرده از خواب پرید ، توشه ای برداشت و بدون حتی یك كلمه ناپدید شد . من ماندم و قصه‌ای ناتمام

تمام این سالها را پای پیاده آمده بود ، كفشهایش سوراخ شده بودند ، آفتاب صورتش را سوزانده بود، دستانش به خاطر گرفتن چوب دستی پر از تاول بود . مرد خسته از راه دور رسید و از آن دور چیزی دید . آفتاب وسط آسمان درخشید . مرد دستش را سایبان چشمانش كرد بركه ای دید .

می توانست آبی بنوشد ، زیر سایه درختش استراحت كند و باز هم به راهش ادامه دهد .

چرا سفر می كرد ؟

   كسی نمی دانست . حتی خودش نمی دانست چرا سفر می كند. همیشه ساكت بود و حرف نمی زد . می گویند توی یك شب بارانی، خیس و عرق كرده از خواب پرید ، توشه ای برداشت و بدون حتی یك كلمه ناپدید شد . بعدها او را در بیایان دیدند كه راه می رفته . اما كسی نمی دانست به دنبال چیست . پیرزن های كور می گویند گمشده ای داشت و به دنبال آن بود . مرد همیشه سیاه می پوشید . موهایش نقره ای رنگ بودند ، چشمانش درخشش خاصی داشتند و هر كس به چهره اش نگاه می كرد حس لطیفی درش جاری می شد. میان سال بود . همیشه آهسته حرف می زد و بیشتر نگاه می كرد . چشمان نافذی داشت و بر هر دهانی مهر سكوت می زد . سالها بود كه سفر می كرد . سالها بود كه به همه جا سرك می كشید و در هر توقفی بیشتر از چند ساعت نمی ماند .

گفتی از دور بركه ای دید ؟

   مرد از دور بركه ای دید . حالا می توانست آبی بنوشد ، زیر سایه درخت استراحت كند و بعد از آن به راهش ادامه دهد . قدمهایش آهسته و شمرده بود . دیگر چیزی نمانده بود ، احساس تشنگی می كرد .

خشكی لبانش را با خیسی زبان گرفت . زمزمه كرد : « آب ». هنوز چند قدمی مانده بود تا به بركه برسد . هنوز باید كمی دیگر راه می رفت .

اما جلو نرفت و ایستاد . نمی توانست به چشمهایش اعتماد كند ، در تمام این سالهای پر سفر یاد گرفته بود حتی سایه اش را هم باور نكند ، یاد گرفته بود هر جا آب را دید تا در آن غوطه نخورد باورش نكند . هزاران سراب دیده بود و هزاران بار تا پای مرگ رفته بود . اما آنچه می دید نه سراب بود و نه خواب .

   كسی توی بركه بود . زنی با موهای بلند ، چشمانی نافذ تر از خودش و صورتی جوان و پر طراوت . زنی را دید با بدن برهنه در میان امواج آب . مرد سیاه پوش قدم بر نداشت ، حتی مخفی هم نشد . مسحور شده بود . مسحور بی خیالی و زیبایی زن . زن با چشمانش به او می خندید و مرد را به سوی بركه می كشاند . زن از او فرار نكرد ، تن خود را در میان عمق آب مخفی نكرد . اجازه داد تا چشمان نافذ مرد سیاه پوش بدن او را نگاه كند . مرد از این متعجب بود كه نگاهش بر زن هیچ تاثیری ندارد . مرد سیاه پوش در تمام این سالها چنین چیزی ندیده بود . زن لبخند زد و با قدمهایی شمرده و آرام ، با طنازی و بازی دادن انحنای كمر از آب بیرون آمد . لباسش را كه روی بوته كنار بركه انداخته بود برداشت و برتن كرد . مرد به زن نگاه می كرد . جوان بود ، این را شادابی صورتش و درخشش چشمانش می گفتند ، خطی بر چهره نداشت . قطرات آب از موهای مشكی اش چكه می كردند و جای خیس پاهایش بر زمین شنی و نرم كنار بركه مانده بود . لبخندی زد و نزدیك مرد آمد . حالا بهتر می توانست چهره خسته و آفتاب سوخته مرد سیاه پوش را ببیند . حالا نگاه نافذ مرد سیاه پوش را حس می كرد و داغی آن را بر پوست تنش لمس می كرد . لبخند زن محو شد . دستانش را كنجكاوانه به سوی لبهای مرد برد و به ترك های خشك آن دست كشید . پرسید : « آب می خواهی ؟» مرد سیاه پوش حرفی نزد . همانطور ایستاده بود و به زن نگاه می كرد . زن دست مرد سیاه پوش را گرفت و او را به سوی بركه كشاند ، دستهایش را روی شانه مرد گذاشت و او را آرام روی سنگ بزرگ كنار بركه نشاند .

هیچ حرفی نزد ؟

    هیچ حرفی نزد ، انگار با چشم سخن می گفتند ، انگار با نگاه حس

می كردند . هر دو دارای چشمهای نافذی بودند ، هر دو مسحور شده بودند . مگر همیشه باید حرف زد بعضی اوقات فقط باید دید ، باید حس كرد . زن به كنار بركه رفت دستانش را همانند كاسه ای به هم چسباند و به درون بركه فرو برد . آب توی دستانش جمع شدند بعد زن آرام برگشت و دستانش را به سوی لبهای خشك مرد برد . مرد سیاه پوش آب نوشید . تا به حال چنین آبی ننوشیده بود ، همیشه در آرزوی نوشیدن چنین آبی بود . همیشه تشنه بود و نمی دانست این تشنگی دائم برای چیست . حتی بعد از نوشیدن آب هم باز تشنه بود ولی حالا انگار تمام آن تشنگی ها تمام شده بود . به زن نگاه كرد . كلاه شنل سیاهش را كه برداشت ، آفتاب

موهای نقره ای اش را تلالو داد . زن لبخند زد ، به موهای نقره ای مرد نگاه كرد . از كنار سنگ شانه ای برداشت . شانه ای به رنگ تمامی آبی ها ، شانه ای كه دو گل ریز بنفش روی آن بود و همیشه روی موهای زن می ایستاد . زن شانه آبی را آرام از میان موهای نقره ای مرد رد می كرد . مرد چشمانش را بست . آرامشی وجودش را فرا گرفته بود . سالها بود كه موهایش هیچ شانه ای به خود ندیده بود . چشمانش را آرام باز كرد .

زن را ندید.

زن رفته بود ؟

   زن كنار بركه رفته بود تا دستمال گلگونش را خیس كند . همیشه این دستمال همراهش بود . بعضی اوقات كه باد می آمد و موهایش را آشفته می كرد با این دستمال طغیان موهایش را می گرفت . ولی حالا دستمال را خیس كرده بود و كنار مرد آمده بود تا ترك های خشك صورت مرد را خیس كند . مرد نگاه می كرد و هیچ نمی گفت . زن ، بند سیاه و سفت شنل مرد را كه دور گردنش گره خورده بود باز كرد . شنل سیاه روی سنگها رها شد . حالا زن می توانست شانه های پهن و قوی مرد سیاه پوش را ببیند . لبخند زد و با آن دستمال خیس ، گرد و خاك گردن و لباسهای مرد را گرفت . مرد لبخند زد .

فقط لبخند زد ؟ حرفی نزد ؟ كاری نكرد ؟

چكار می توانست بكند . آن ها ، مسحور هم شده بودند . فكر می كنی چرا مردم آن منطقه پس از آن دو نفر ، همگی كور به دنیا آمدند ؟ مرد لبخند زد ، مرد دستش را بالا آورد تا موهای زن را نوازش كند . زن تازه آن موقع بود كه تاول های دست مرد را دید . در چشمان زن حلقه اشك جمع شد . مرد لبخند زد .

چرا گریه كرد ؟ چرا مسحور هم شدند ؟ مگر همدیگر را می شناختند ؟

   نه آنها قبل از این همدیگر را ندیده بودند . مرد شبانه راه افتاده بود . آن هم توی یك شب بارانی تا گمشده اش را پیدا كند . برای همین تمام بیابان ها را پشت سر گذاشته بود . زن هم هر روز به بركه می رفت و تن خود را به آب می سپرد . همه مردم آبادی می دانستند زن هر روز به بركه می رود ولی نمی دانستند چرا آن بركه ؟ بركه ای كه كنار بیایان است و

هر روز مسافر زیادی از آنجا می گذرد . آن نزدیكی ها بركه دیگری هم بود ولی زن همیشه به آنجا می رفت و به هیچ سوالی پاسخ نمی داد . حتی پیر زنان كور هم نمی دانستند چرا ؟

بعد چه شد ؟

   زن كه بر تاول دستهای مرد بوسه زد ، حلقه اشك از چشمانش سرازیر شد . مرد می خواست با دستانش آن اشك ها را پاك كند اما با آن دستهای پیر و زخمی نمی توانست به صورت جوان و زیبای زن دست بزند. شنل سیاهش را برداشت ، و با گوشه ای از آن اشكهای زن را پاك كرد . . .

چرا سكوت كردی ؟ چرا چیزی نمی گویی ؟ باز هم می خواهی داستان را نیمه كاره رها كنی ؟

   می شنوی ؟ باران می آید . باران همیشه زیباست . آن لحظه هم باران زیبا بود . همان موقع بود كه باران‌ آمد . مرد شنلش را باز كرد و هر دو زیر شنل خزیدند . دیگر صدایی نبود جز برخورد قطرات باران كه بر روی آب بركه و سنگها فرود می آمد . دیگر هیچ صدایی نبود جز صدای نفس های مرد سیاه پوش و زن زیبای جوان . دیگر هیچ صدایی نبود و ای كاش آن برق چشمان پنهان صدایی داشتند . ای كاش می شد صدای نفرت آن نگاه را دید .

كدام نگاه ، كدام صدا ، از چه می گویی ؟

  از آن دو جفت چشمی می گویم كه هرروز زن را هنگام آب تنی می دید. چشم ها متعلق به پسری نوجوان بود كه در عشق زن می سوخت . هرروز كارش را رها می كرد و پشت سنگها مخفی می شد و تنه برهنه زن را می دید و شانه زدن موهای خیسش را نظاره بود . پسرك زن را می پرستید و اورا دوست می داشت . كسی نمی دانست چرا دو روز تب كرده بود و از هذیانهایش چیزی نفهمیدند . پسرك در این دو روز همه اش تشنه بود و آب می خواست اما هیچ آبی سیرابش نمی كرد . پسرك از دستان زن آب می خواست و حالا با آن چشمان حریص ،‌ با آن چشمان پر نفرت ، شاید حركت نامتوازن شنل مشكی بود . هیچ صدایی نمی آمد و آنان نمی دانستند هوا طوفانی خواهد شد .

   چرا سكوت كردی ، باز هم می خواهی آخر داستان را نگویی ، بگو ، تو را قسم به هر كه دوست داری بگو ، زمان زیادی نمانده ، همیشه تا اینجا گفتی ، همیشه مكث كردی ، همیشه آه كشیدی و همیشه نخواستی آخر داستانت را بدانم . همیشه سكوت كردی و گفتی هوا طوفانی خواهد شد و همیشه گفتی بقیه داستان را بعدا می گویم ، ولی بگو ، می خواهم بشنوم .

ای كاش این سنگها حرف می زدند . آن شب هم باران می آمد و آن شب هم طوفان شد . همان شب تو مردی و من گریه كردم . برای خودم اشك ریختم چون راوی قصه ام مرده بود ، راوی قصه مرد سیاه پوش و زن مرده بود .

نمی دانستم چه می شود . نمی دانستم قصه ات به كجا می رود . گفته بودی قصه نیست ، گفته بودی حقیقت است ، افسانه است ، گفته بودی آن آبادی هنوز هست ، همان آبادی كه پر از پیرزنان و پیرمردان كور است . گفته بودی روزی با هم می رویم و كنار آن بركه می ایستم ،‌ شاید نشانه ای آنجا باشد ، شاید گل سری آنجا مانده باشد ، گل سری به رنگ تمام آبی ها . تو را كه توی قبر گذاشتم نعره كشیدم . پایان قصه ات را نمی دانستم ، دیگر نبودی كه با هم به آنجا برویم . شبانه راه افتادم . توی بیابان و كوه ها سرگردان شدم ، آه كشیدم و در دانستن آخر قصه ات سوختم . چه شد ؟ چرا نگفتی آن چشمان شوم و حریص چكار كردند ، به دنبال آبادی كوردلان چه راهها كه نرفتم ، از هركس می پرسیدم پاسخی نداشتم . از من می ترسیدند می گفتند مرد سیاهپوش برگشته. نمی دانستند سیاهی لباسم به خاطر مرگ توست ، نمی دانستند سرگردانی ام برای یافتن پایان قصه ای است كه راوی اش آن را ناتمام گذاشته . كسی راه آن بركه را نمی دانست ، همه می گریختند ، همه فرار می كردند ، و فكر می كردند من همان افسانه هزارساله هستم كه

بازگشتم . فكر می كردند برای بردن زن آمدم . اما زن كجا بود ، راستی آنان چه شدند ؟ در آن شب بارانی ، در مقابل آن چشمان حریص چه كردند ؟

   همه جا پر از سكوت است ، چشمان نافذی ندارم ، سكوت را بلد نیستم . همیشه حرف زدم ، همیشه شنیدم ، همیشه در عطش شنیدن قصه ات صبر كردم تا حالت مساعد شود ، فكر می كنی نمی دانستم این اواخر با مكث داستانت را تعریف می كنی . بنیه نداشتی ، نیرو نداشتی تا دهانت باز شود . سالها بود كه چشمانت كور شده بود و تو از نسل همان آبادی بودی و برای همین قصه ات را خوب روایت می كردی . ولی چرا آدرس درستی ندادی . تنها گفتی بیابان ، تنها گفتی بركه و در آخر من ماندم و قصه ناتمام . پس چرا این بیابان تمامی ندارد ، پس چرا به آخر دنیا نمی رسم ، كاش قبل از مرگت همه را می گفتی ، كاش می دانستی با شنیدن همین قصه بود كه كودكی ام را به بزرگی رساندم ، كاش می دانستی كه آرزو می كردم زودتر بزرگ شوم تا تو بتوانی به راحتی از انحنای كمر و زیبایی برهنگی تن زن بگویی و من هرروز بزرگتر می شدم و تو برایم واضح تر می گفتی و این آخرین روایتت كامل ترین بود ولی عمر تو مجال نداد تا آن را تمام كنی و حالا من مرد سیاه پوشی شدم كه آواره بیابان است و دنبال گمشده اش می گردد.

  سالها گذشته و من با افسانه تو مو سفید كردم ، دیگر بیابانی نمانده تا به پایان برسد ، دیگر بركه ای نمانده كه ندیده باشم ، می گویند تنها یك بركه است كه نرفتم . بركه ای كه توی بیابان است و مسافران زیادی از كنارش می گذرند . می خواهم آن آخرین بركه را هم ببینم . می خواهم آن یكی را هم از سربگذرانم . چیزی نمانده ، باید برسم ، خسته ام ، تشنه و آفتاب سوخته . كفش هایم سوراخ شدند ، دستانم پر از تاول است از پس كه این چوب دستی را توی دستانم فشردم . دستم را سایبان می كنم تا نور خورشید آزرم ندهد . توی تمام این سالها نگاه كردن را یاد گرفتم . سكوت را تجربه كردم و تنها صدای تو در گوشم طنین می انداخت . باید آبی می نوشیدم و به راهم ادامه می دادم ، آب می خواستم . باید چند قدم دیگری می رفتم تا به بركه برسم ولی صبر كن این بركه چه آشناست . او را كجا دیدم ؟ هیچ جا ندیدمش ، آن را توی ذهنم ثبت كردم . همان است ، همان بركه توی افسانه ،‌ همان بركه ای كه می گفتی ، اینجاست روبروی من و آن زن زیبای توی آب ؟! آن زن زیبا كیست ؟ چرا به من لبخند می زند ؟ چرا از من فرار نمی كند ؟ چرا مثل همه نمی گوید مرد سیاه پوش افسانه ها بازگشته ؟ چرا به طرفم می آید ؟ نوازشم می كند ، آبم می دهد ، گرد و غبار این همه سال را پاك می كند و تاول های دستم را بوسه می زند ؟ چرا با آن شانة به رنگ تمام آبی ها موهای نقره ای ام را شانه می زند ؟ چرا باران می آید ؟ چرا اشكهایش را پاك می كنم ؟ چرا او را در آغوش می گیرم ؟ چرا شنل مشكی ام را باز می كنم و به زیرآن می خزیم ؟ چرا آن چشمهای حریص افسانه ات را فراموش می كنم ؟ چرا آن چشمهای پرنفرت را نمی بینم ؟ چرا سكوت را تجربه می كنم ؟ چرا بعد از این همه سال داستانت را فراموش می كنم ؟ چرا چهره كور راوی را نمی بینم ؟ چرا از زن نمی پرسم چند سال است كه در این بركه شنا می كنی ؟ چرا نمی پرسم مرا از كجا می شناسی ؟ چرا دیگر تشنه نیستم ؟ چرا صدای فریاد های پسر را توی آبادی نشنیدم كه می گفت : « غریبه اومده .» چرا هجوم مردم آبادی را به سوی بركه ندیدم ؟ چرا صدای كوبیدن چوب وچماق را بر بدن هایمان حس نكردیم ؟ چرا ندیدم كه زن را جلوی چشمانم تكه تكه كردند ؟ چرا نتوانستم او را نجات دهم ؟ چرا او را جلوی چشمان من خاك كردند ؟ چرا چشمان مرا كور كردند ؟ چرا نفرین شان كردم ؟ چرا از خدای آسمان ها خواستم كه تمام چشمان این مردم را كور كند تا انتقام زن را بگیرم ؟ چرا با چشمان كور راهی بیابان شدم و چرا دیگر كسی مرا ندید؟ هیچ كس مرا ندید غیر از تو راوی قصه ها . اما چرا قصه را نیمه تمام گذاشتی و چرا مرا آواره بیابان ها كردی ؟ كاش همان اول می گفتی كوری مردم این آبادی به خاطر نفرین مرد سیاه پوش است ، كاش می گفتی كه آنان زن زیبا را كشتند و مرد سیاه پوش را با چشمانی كور آواره بیابان كردند ، كاش همه را می گفتی و نمی گذاشتی افسانه مرد سیاه پوش ،‌ افسانه نفرین او تكرار شود، كاش ...

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده

 

 

 

اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.

 

حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.

 

حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.

 

حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.

 

حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 2 شهریور 1396  ] [ 6:24 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم

 

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند،

از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .

به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند

 

به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد

و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .

این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند

زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد،

زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 2 شهریور 1396  ] [ 6:22 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه. او از خوبان درگاه ماست.

 

حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست.

 

از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست.

 

بیلش رو هم گذاشت جلوی روش.

 

گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم.

 

حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.

 

حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده.

 

رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه.

 

میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه.

 

گفت: نه.

 

حضرت فرمود: چرا؟

 

 گفت:

 

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم. 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 2 شهریور 1396  ] [ 6:19 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::         13   14   15   16   17   18   19   20   21   22  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45658 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396